خاطرات ناگفته

قول وقرار با خدا
نویسنده : اهوی خیال - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳۱
 

نوشتن سخته وقتی که وسط زمان باشی نمیدونی از گذشته بنویسی یا اینده

اول سال شب تحویل با خدا عهد کردم که گذشت کنم اونم کمک کنه زندگی خوبی داشته باشم وکم کم به ارزوهام برسم یه جورایی توقعاتمو کم کنم

اولین کار هم برگشتن به زندگی 6ماه پیشم باشه که قبول کردم با مهرداد ازدواج کنم اما بعدش منصرف شدم همش عذاب وجدان داشتم و احساس میکردم نمیتونم خوشبخت باشم چون اونو ازار دادم

خلاصه با کلی سختی و مشکلات تونستم بابام راضی کنم که من زود تصمیم گرفتم ومهرداد برگشت

هرچند هیچ کدام از مشکلات حل نشده اما باعث شد قدر کسی که منو عاشقانه دوست داره را بدونم

راه سختی در پیش هست اما خدا به من قول داده کمک کنه و منم امیدم به اونه و هرکاری لازمه انجام میدم

 


 
 
حرف اول
نویسنده : اهوی خیال - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩
 

 هوا چقدر خوب و دونفره ست....

من هستم وخدا....

ودر جاده ی زندگی صورتم مهمان نسیمی است که معطر شده از امید....

خدایا به داده ات ونداده ات شکر

که داده ات نعمت است و

نداده ات حکمت


 
 
من و من من
نویسنده : اهوی خیال - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩
 

امروز اولین روزه که دارم مینویسم هیچ مخاطبی ندارم وفقط واسه خودمه

بهتره از خودم بنویسم

من دوتا هستم

من و من من که در قالب یک نفریم فعال پرشور مستعد بلندپرواز قوی ومغروربا ارزوهای

زیاد ویک مدیر مدبر خجالتچقدر تعریف از خود شد

یه حس کودکانه ویک ادم بزرگ شیطانچشمک

یه فرد احساساتی ورمانتیک ویه ادم منطقی وجدی که گاهی وقتا از سادگی پیچیدست

وگاهی پیچیده سادست هیپنوتیزم